آخرین اخبار

شنبه, 1397/03/05 - 10:27
با شهدا
خاطرات سرهنگ کتیبه
رزوی که بُت را شکستند
روزی که مجسمه‌ی شاه را پایین آورده بودند، با وجود این که شاه فرار کرده بود سرهنگ طاهری به پهنای صورت خود اشک می‌ریزد و چنان می‌گریست که من تعجب کردم.

به گزارش ندای سرخه، سرهنگ محمد مهدی کتیبه از جمله ارتشی‌هایی بود که به خیل مردم انقلابی پیوست و دستش را به خون مردم بی گناه در رژیم طاغوت آغشته نکرد.

سرهنگ کتیبه خاطرات خواندنی‌ای از آن روزها دارد که بخشی از آن را اینگونه روایت می‌کند:

در ارتباط با جوی که در سال 1356 در تهران حاکم بود من نگران بودم، چون در شیراز، اصفهان، تبریز، کرمان، یزد و جاهای دیگر بعد از شهادت یا فوت حاج مصطفی خمینی در نجف، حرکت‌های تند و تیزی بر ضد شاه و نظام شاهنشاهی انجام می‌شد. لیکن من تصورم این بود که تا تهران حرکت نکند، حرکت شهرستان‌ها به نتیجه‌ای نمی‌رسد و در این آرزو بودم تا در تهران حرکتی به وجود بیاید. در شهریور سال 1357 - مصادف با ماه مبارک رمضان - حرکت‌هایی در تهران شروع شد. چون منزل من در میدان آزادی بود، ظهرها که کلاس دانشکده‌ی فرماندهی و ستاد در میدان «حُر» تمام می‌شد لباس نظامی خودم را در کوچه‌های اطراف که ماشین شخصی‌ام را پارک کرده بودم، عوض می‌کردم و به  مسجد امیرالمؤمنین در خیابان نصرت پای منبر آیت‌الله موسوی اردبیلی می‌رفتم.

ایشان بحث‌های خیلی منطقی و اصولی را در مخالفت با نظام و رژیم شاهنشاهی مطرح می‌کرد. در همان روز اول که دولت شریف‌امامی سرکار آمده بود، ایشان به شدت پنبه‌ی دولت شریف‌امامی را زد و دولت او را غیرقانونی، غیر موجه و غیر صالح برای این کار معرفی کرد. مردم هم با تکبیر و با تظاهرات خیلی وسیع صحبت‌های آقای موسوی اردبیلی را تأیید می‌کردند. من هر روز ظهر به مسجد می‌رفتم و بعد از منبر به تبادل نظر با انقلابیون دیگر در جریان کار انقلاب و حرکت‌های تهران و شهرستان‌ها قرار می‌گرفتم. آقای فاکر هم در مسجد امیرالمؤمنین ـ در خیابان نصرت ـ به منبر می‌رفت و با بیان خوش و قوی به صورت مستدل و منطقی نقاط ضعف رژیم را مطرح می‌کرد. ایشان از محبوبیت خوبی در بین جامعه برخوردار بود و اکثر شب‌ها با خانواده، پای منبر ایشان می‌رفتم.

در آن ایام خوشحال بودم که تظاهرات و برنامه‌های دیگر در تهران هم شروع شده است و امید من به این که حرکت به سمت خوبی پیش می‌رود بیشتر شد، ولی هنوز من باور نمی‌کردم که به این سرعت و به این زودی انقلابی در ایران رخ دهد و نظام تا دندان مسلح شاه را به زانو درآورد و حکومت جدیدی در ایران به وجود بیاید. حداقل به نظر می‌رسید که اگر این حرکت‌ها ادامه پیدا کند، ممکن است اندکی از فساد دستگاه سلطنت و حکومت کاسته شود و به مردم اجازه دهند تا به اعتقادات مذهبی خود آزادانه عمل کنند. باور این‌ که انقلاب به همین زودی انجام پذیرد و نظام شاهنشاهی زیر و رو شود مشکل بود، چون من در ارتش قدرت نظامی و روحیه‌ی بعضی افراد را که وابسته بودند می‌شناختم و می‌دانستم که اگر ارتش محکم و قوی برخورد بکند به هیچ وجه این حرکت‌های مردمی مؤثر واقع نخواهد شد، ولی خوب من خیلی امیدوار بودم.

چون معمولاً دانشکده‌ی فرماندهی و ستاد، شهریورماه تعطیل بود، به هنگام وقایع هفده شهریور در شیراز مرخصی بودم، ولی وقایعی را که در تهران اتفاق می‌افتاد پیگیری می‌کردم. تا قبل از مهر ماه سال 57 در ارتش هیچ نوع حرکتی که دال بر هماهنگی ارتش با انقلاب باشد، وجود نداشت. چون ارتش به شدت تحت کنترل و نظارت بود و کوچک‌ترین حرکتی در ارتش از زیر ذره‌بین ضد اطلاعات و ساواک پنهان نمی‌ماند. بنابراین هیچ حرکت ظاهری در ارتش مشاهده نمی‌شد؛ ولی تشکیلات تیمسار رحیمی در صدد مهره‌چینی افراد به طور خصوصی بود، حتی شهید نامجو به من توصیه کرد که شما در هر پادگانی که مشغول به کار شدی، سعی کن پست مهمی را بگیری که از آن طریق بتوانی منشأ اثر شوی و ما نیز روی شما حساب کنیم. مثل این که برای این‌ها روشن بود که در آینده‌ی نزدیکی من باید مأموریتی انجام بدهم. تا مهر ماه 57 هنوز در شهرها به آن صورت حکومت نظامی برقرار نشده بود و مردم هم با ارتش آن‌طور درگیر نشده بودند که عکس‌العمل ارتش را به دنبال داشته باشد. کم‌کم که مردم به ارتشی‌ها گل دادند و ارتش را از خود دانستند، آن‌ها هم نسبت به مردم اظهار علاقه و وفاداری کردند.

ارتباط با آقای صفدری نماینده‌ی حضرت امام در سنندج و فعالیت مذهبی در پادگان

بعد از دوره‌ی دانشکده‌ی فرماندهی و ستاد، دانشجویان را تقسیم کردند و با وجود زمینه‌های زیادی که برای خدمت من در تهران بود و خیلی از واحدها به من احساس نیاز می‌کردند، به علت فعالیت‌های مذهبی به هیچ وجه به من اجازه ندادند که در تهران بمانم و در مهر ماه 57 مرا به سنندج تبعید کردند و هرچه تلاش کردم که جایی غیر از سنندج بروم، نتیجه‌ای نداد. در سنندج احساس غربت شدیدی داشتم چون آن‌جا را محیط مناسبی برای فعالیت‌های مذهبی خود نمی‌دیدم. از ابتدای دوره‌ی افسری، من همیشه تشکیلاتی در خارج از محیط ارتش برای نظامیان علاقه‌مند به دین و مذهب ایجاد کرده بودم و مسائل داخل ارتش را آن‌جا مورد بحث قرار می‌دادیم، ولی در سنندج چنین امکانی وجود نداشت.

خوشبختانه افسری شمالی به نام آقای پناهی را به من معرفی کردند که مورد اطمینان و با مسائل نهضت اسلامی آشنا بود؛ در سنندج ایشان را پیدا کردم و درباره‌ی مسائل مذهبی و سیاسی با هم صحبت کردیم. سپس به خانه‌ی من آمد و چند نفر دیگر را که تمایلات دینی و سیاسی داشتند نیز معرفی کرد و به این ترتیب دوباره تشکیلات مخفیانه و کوچکی ترتیب دادیم و برای مسائل مذهبی پادگان و آینده‌ی ارتش بررسی‌هایی انجام دادیم. البته افسر قابل ملاحظه‌ای بین این‌ها نبود، به جز یکی ـ دو نفر افسر وظیفه و چند نفر از درجه‌دارها و سربازهای پادگان که مورد اطمینان بودند، دیگر کسی را پیدا نکردیم. به تدریج کادر افسر، درجه‌دار و سرباز پادگان را شناسایی کردیم. با افرادی که عرق مذهبی داشتند و نیز افسران غیر بومی شهرستان‌های مشهد، اصفهان و جاهای دیگر ارتباط برقرار می‌کردیم. چون بیشتر مردم سنندج اهل تسنن و هم‌چنین کُرد بودند، متقابلاً به یکدیگر اطمینان نداشتیم، چون بعضی از آن‌ها ناسیونالیست و ملی‌گرا بودند و از این بابت احساس اطمینان نمی‌کردم.

اقدام دیگر این بود که شبکه‌ای در داخل پادگان به وجود آوردیم تا در تمام واحدها عناصری داشته باشیم و در جایی که از افسران کادر نمی‌شد بهره گرفت، از درجه‌داران و سربازان استفاده کنیم. به تدریج حرکتی را در پادگان شروع و کارهای خود را با آقای صفدری، هماهنگ و اخبار و مسائل پادگان را به ایشان می‌رساندم. من به وسیله‌ی استوار تهرانی با آقای صفدری ارتباط برقرار کردم. شب‌ها همراه ایشان به منزل آقای صفدری می‌رفتم و پس از چند جلسه آشنایی، آمادگی و هم‌بستگی خود را با ایشان برای فعالیت در پادگان اعلام کردم. ایشان شب‌ها در حسینیه‌ی کوچکی سخنرانی می‌کرد و از اصفهان، تهران و شهرهای دیگر سخنرانان خوبی در رابطه با انقلاب و حضرت امام (ره) به سنندج دعوت می‌کرد. به دلیل این که هرکسی می‌توانست در جلسات ایشان شرکت کند، سریعاً شناخته می‌شد و مشخص بود که این جلسات بر ضد شاه و نظام است. با این حال من کم و بیش در این جلسات شرکت می‌کردم.

ریاست رکن 3 ستاد توپ‌خانه‌ی لشکری و درگیری با عوامل ضد اطلاعات در پادگان سنندج

در ابتدای ورود به سنندج ـ چون افسر توپ‌خانه بودم ـ مرا به توپ‌خانه‌ی لشکر سنندج فرستادند. سرهنگ طاهری، فرمانده توپ‌خانه که درجه‌ی سرتیپی گرفته بود، با من از زمانی که در اصفهان با هم بودیم آشنا بود و روی نحوه کارم شناخت داشت و می‌خواست مرا با درجه‌ی سرگردی، فرمانده گردان کند. ایشان می‌گفت: شما باید یک گردان تحویل بگیرید. من دیدم که الان (1357) تحویل گرفتن گردان برابر است با بردن سربازان و درجه‌داران به شهر و درگیری و کشتار مردم، بنابراین گفتم: من مایل نیستم. در ارتش نمی‌شود که یک مأموریتی بدهند و آدم مخالفت و مقاومت کند، این خلاف مقررات می‌شود و چون دیدم ایشان خیلی اصرار به این کار دارد، با او اتمام حجت کردم و گفتم: من گردان را تحویل می‌گیرم، ولی فردا شما نباید از من ایراد بگیرید؛ چون من از روز اول به شما می‌گویم که توان اداره‌ی گردان را ندارم و شما به زور این گردان را به من می‌دهید، پس عواقب آن را هم در نظر بگیرید. اکثر فرماندهان گردان سرهنگ دو بودند و برای شغل فرماندهی گردانی، همه‌ی افسران سر و دست می‌شکستند. من آن‌وقت سرگرد بودم و شغل فرماندهی امتیازی برای ترقی و پیشرفت این‌جانب بود؛ اما چون می‌دانستم که لاجرم باید با مردم مقابله کنم و دستم را به خون‌ آن‌ها آغشته سازم، آن را قبول نکردم. امتناع من مؤثر واقع شد و پس از آن مرا به ریاست رکن 3 انتخاب کردند.

تقریباً یک ماه یا چهل روز قبل از انقلاب، یکی از افسران وابسته به ساواک و ضد اطلاعات به نام سرگرد مطلبی که با من در توپ‌خانه کار می‌کرد وارد دفتر کارم شد و شروع به فحاشی به حضرت امام کرد؛ من هم خیلی ناراحت و عصبانی شدم، یقه‌ی او را گرفتم و گفتم: این چه حرف‌هایی است که می‌زنی؟ الان در تمام مملکت روزنامه‌ها و مقامات از ایشان تعریف و تمجید می‌کنند، تو که هستی که این غلط‌ها را می‌کنی؟ و او را کتک زدم. بعد از این جریان احساس کردم که این حرکت من واکنش و عکس‌العمل ناجوری را در محیط پادگان به وجود آورده است؛ بنابراین برای پیشگیری از خباثت‌هایی لشکری گفتم: جناب سرهنگ، می‌خواهم مطلبی را خدمت شما بگویم. ایشان گفت: چه هست؟ گفتم: اگر شما مثلاً مشروب‌خواری بکنید و یکی در جمع شروع به فحاشی به همه‌ی مشروب خوارها بکند، به شما بر نمی‌خورد؟! در صورتی که دیگران و آن شخص هم می‌دانند که شما مشروب‌خوار هستید؛ فحش که می‌دهد اگرچه مستقیماً به شما نمی‌گوید، ولی معنای آن فحاشی‌ها شما هستید. سرهنگ طاهری گفت: منظور شما چیست؟

گفتم: این آقای سرگرد مطلبی به دفتر من آمده، شروع به فحاشی به آقای خمینی کرده است. من امروز می‌خواهم که تکلیف خود را با ما روشن کنید. حرف‌های رادیو و تلویزیون، روزنامه‌ها و نخست‌وزیر ـ شاپور بختیار ـ درست است که با احترام از این فرد یاد می‌کنند و ایشان را مرجع تقلید می‌دانند، یا حرکت سرگرد مطلبی؟ اگر حرف‌های این شخص درست است، من تکلیف خودم را بدانم، چون من تا حالا به ارتش خیانت نکرده‌ام و کار خودم را انجام داده‌ام و اگر حرف‌های ایشان مورد تأیید شماست من دیگر به سربازخانه نمی‌آیم. سرهنگ طاهری خیلی ناراحت شد به گونه‌ای که آب در دهانش خشک شد. قیافه‌ای خاص به خود گرفت و هرچه فکر کرد به من چه جوابی بدهد، چیزی به ذهن او نرسید و پس از مدتی گفت: خیلی بی‌جا کرده است. من به او تذکر می‌دهم. شما سرکار خود بروید. به این صورت مرا از سر خود باز کرد، ولی من تصمیم گرفتم اگر وضع به این صورت ادامه پیدا کند، ارتش را رها کنم.

روز بعد نامه‌ای از ستاد لشکر سنندج به توپ‌خانه‌ی لشکر آمد مبنی بر این که یک افسر ارشد که دوره‌ی فرماندهی ستاد دیده باشد برای نوشتن تاریخچه‌ی لشگر در روابط عمومی لشکر به کار گرفته شود.

فرمانده توپ‌خانه، سرهنگ طاهری هم زیر آن نوشته بود که من باید بروم. آن را به دست من دادند. به ایشان گفتم: جناب سرهنگ من این‌جا کلی کار دارم، شما یک نفر دیگر را انتخاب کنید، چرا مرا انتخاب کرده‌اید؟ هنوز من متوجه نشده بودم که این موضوع با جریان روز قبل ارتباط دارد. ایشان گفت: شما آدم باسواد و با فضیلتی هستی دوره‌ی ستاد هم دیده‌ای و همه‌ی خصوصیات لازم برای این کار، در شما وجود دارد. این هم کاری ندارد چند روز به آن‌جا برو و آن را سرهم کن. من هم گفتم: چون نظر شما این است بسیار خوب، ولی کارهای من می‌ماند. ایشان گفت: عیبی ندارد حالا برو بعد درست می‌شود.

من به ستاد لشکر رفتم و در روابط عمومی خود را به یک استوار که مسئول آن‌جا بود معرفی کردم. در آن‌جا به من گفتند، این کار دو سال طول می‌کشد و شما باید این‌جا بمانید. من در جواب ایشان گفتم: کار من در پادگان می‌ماند و با عنوان مأمور نمی‌توانم اینجا بنشینم و تاریخچه بنویسم. ایشان گفت: نه! خود تو هستی. همین که گفت خود تو هستی من متوجه شدم که مسئله چیز دیگری است و به موضوع دیروز ارتباط دارد. با این مسئله صحنه‌سازی کرده بودند و هدف آن‌ها این بود که مرا از واحد و پادگان بیرون بکنند تا تحت کنترل و نظارت کافی باشم و حرکات من زیر نظر آنها‌ها باشد. پس از آن نزد سرهنگ رحیمی ـ رییس ستاد که بعد از انقلاب اعدام شد ـ رفتم و گفتم: تکلیف من چه می‌شود؟ گفت که شما وسایل خود را جمع کن، دیگر حق نداری به پادگان بروی، باید این‌جا در اتاق روابط عمومی بنشینی.

این را که گفت من دیگر شکّم بدل به یقین شد که این‌ها می‌خواهند مرا از پرسنل واحد و سربازخانه دور کنند تا فعالیتی انجام ندهم. بدین‌صورت به مکانی آمدم که اعضای آن عضو ضد اطلاعات و مأمور جاسوسی بودند و از آن به بعد تحت نظارت و کنترل شدیدی قرار گرفتم. روزهای اول در روابط عمومی ستاد برای تظاهر به نوشتن تاریخ لشکر، چند عدد کتاب و مدرک جمع‌آوری کردم؛ ولی بعد متوجه شدم این مسئله جدی نیست که من تاریخ لشکر بنویسم و آن را جمع کردم. صبح‌ها دو عدد روزنامه‌ی کیهان و اطلاعات ـ روزنامه‌هایی که تازه از توقیف بیرون آمده بودند و چاپ می‌شدند ـ می‌خریدم در آن‌جا مطالعه می‌کردم و بعد هم به خانه می‌رفتم. سی، چهل روزی را بدین صورت گذراندم. آن‌وقت لشکر آماده‌باش بود و هرشب پرسنل در سربازخانه می‌خوابیدند و از واحدهای رزمی و سربازخانه کسی نمی‌توانست بیرون بیاید و من در ستاد لشکر گرفتار آماده‌باش و این حرف‌ها نبودم. در این مدت عده‌ای از افسران و پرسنل متوجه شدند که علت انتقال من از پادگان به ستاد به چه دلیل بوده است، بنابراین برای دلجویی نزد من می‌آمدند.

فرار پرسنل از پادگان و پایین آوردن مجسمه‌ی شاه

در بهمن‌ ماه سال 57 تظاهرات در سنندج و سایر شهرها اوج گرفته بود و من هم در قسمت روابط عمومی لشکر از نظر تماس با پرسنل، محدود و تحت‌نظر و کنترل بودم؛ ولی در بیرون از ستاد، شب‌ها با چند نفر از افسران، درجه‌داران و سربازانِ وظیفه مشغول سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی بودیم. در همین زمان فرمان حضرت امام از پاریس مبنی بر فرار پرسنل از پادگان‌ها، صادر شد. این فرمان تزلزلی در ارکان ارتش به وجود آورد و عده‌ی زیادی از سربازان هر روز پادگان را ترک می‌کردند و هیچ وسیله‌ای هم نبود که جلوی فرار آن‌ها را بگیرد. من روی عِرق مذهبی و روی این اصل که مقلد حضرت امام بودم و این فرمان شامل من هم می‌شد، خیلی ناراحت و در اضطراب ببودم که آیا ارتش را رها کنم یا خیر؟ عاقبت تکلیف من چه می‌شود؟ از تهران کسب تکلیف کردم و در تماسی که با آقای نامجو یا آیت داشتم، گفتند: از تهران با پاریس تماس گرفتم، حضرت امام فرمودند که پرسنل کادر حساس نیازی نیست پادگان‌ها را ترک کنند؛ بمانند و مراقب اوضاع و احوال باشند. بدین‌ترتیب من آرامش پیدا کردم و سبک شدم، چون طبق دستور عمل می‌کردم و از آن التهاب بیرون آمدم.

در اواخر دوران رژیم ستم‌شاهی تظاهرات مردم در سنندج شدت یافت به طوری که مجسمه‌ی شاه را در میدان اصلی شهر پایین آوردند، ولی مجسمه‌ای در باشگاه افسران کنار ستاد لشکر بود؛ سرتیپ شهریاری فرمانده لشکر دستور داده بود برای این که به ارتش تعرضی نشود، مجسمه را پایین بیاورند، ولی یکی از افسران (فرمانده تیپ یک) گفته بود اگر کسی نزدیک مجسمه برود من او را با تیر می‌زنم و این مجسمه آن‌جا برپا بود. آن‌وقت من سرگرد بودم و فرمانده لشکر هم سرلشکری مغرور و خودخواه بود و تماس با وی مشکل بود. من به ملاقات ایشان رفتم تا مسائلی را به او بگویم. ایشان از من وحشت داشت و می‌ترسید که او را ترور کنم. ایشان گفت در را باز بگذارید و به آجودان خود هم گفته بود مراقب من باشد که حرکتی نکنم. من به ایشان گفتم: برای نجات لشکر و حفظ اسلحه و مهمات لشکر طرحی دارم که اگر شما موافق باشید، آن را عملی کنیم؛ چون ما با آقای صفدری نماینده‌ی حضرت امام در سنندج ارتباط داریم و اگر بخواهید شما را با ایشان مرتبط می‌کنیم؛ بنابراین باید طرحی بریزیم تا لشکر و مهمات به دست افراد بی‌صلاحیت نیفتد. این حرف من برای او خیلی گران تمام شد و گفت: من شخصاً با ایشان تماس می‌گیرم و لازم نیست شما کاری بکنی. گفتم: پس برای حفظ لشکر مجسمه‌ی باشگاه افسران را پایین بیاورید، زیرا باعث هجوم مردم به پادگان می‌شود و این مجسمه عامل تحریک کننده است و مردم را به طرف لشکر می‌کشد. ایشان هم این حرف را گوش کرد و شب بعد مجسمه را پایین می‌آوردند.

روزی که مجسمه‌ی شاه را پایین آورده بودند، با وجود این که شاه فرار کرده بود دیدم که سرهنگ طاهری به پهنای صورت خود اشک می‌ریزد و چنان می‌گریست که من تعجب کردم و ایشان تا من را دید زود چشم‌های خود را پاک کرد و حالتی گرفت که من متوجه نشوم. سر صبحگاه وقتی پرسنل ایستاده بودند، یک سرهنگ دو خیلی بلند هورا می‌کشید؛ معمولاً افسران می‌گویند به سلامتی اعلی‌حضرت همایونی شاهنشاه آریامهر و هورا نمی‌کشند و فقط سربازان هورا می‌کشند، اما این شخص از ته دل و بلند چندین بار هورا گفت. در دفتر که با چند افسر نشسته بودیم از ایشان سؤال کردم. جناب سرهنگ، امروز شما خیلی با احساس و هیجان هورا می‌کشیدید، جریان چیست؟ همان روزی که شاه از مملکت بیرون رفته بود. ایشان گفت: من 27 سال است که ازدواج کرده‌ام و زنم را دوست دارم، پسرم 25 سال دارد و من 25 سال است که او را دوست می‌دارم؛ بعد گفت: این شاه 37 سال پادشاه من بود، حالا امروز که مملکت را رها کرده، رفته است، من ناراحت نشوم؟ و شروع به گریه کرد.

اوضاع سنندج در آستانه‌ی انقلاب

اوضاع مأیوس کننده‌ای بر سنندج حاکم بود، چون بعضی از کردها تمایلات ناسیونالیستی و کمونیستی داشتند. در تظاهرات سنندج قبل از انقلاب زنان و مردان دستان خود را در هم قفل می‌کردند و با آهنگ منظمی در خیابان شعاری به کردی می‌دادند که معنای آن این بود که داس و چکش بر سر نیزه پیروز است و هیچ جنبه‌ی مذهبی و اسلامی در کارهای آن‌ها غیر از همان برنامه‌ی حسینیه‌ی آقای صفدری وجود نداشت. در سنندج تعداد زیادی کتاب‌فروشی بود که همه پر از کتاب‌های کمونیستی بود و یک کتاب اسلامی هم در این کتاب فروشی‌ها پیدا نمی‌شد، مثلاً کتاب‌های آقای مطهری یا دکتر شریعتی در این کتاب‌فروشی‌ها نبود. از نظر مذهبی محیط بدی بود و مردم آن‌جا هم علی‌الظاهر حالات ناسیونالیستی کردی داشتند و متمایل به کردستان آزاد چپی بودند و بحث اسلام و قرآن خیلی کم بود.

در سنندج هم حکومت نظامی اعلام گردید و در درگیری‌ای که ارتش با مردم داشت عده‌ای از مردم در سنندج به شهادت رسیدند. خبر خروج شاه از ایران برای من خیلی مسرت‌بخش و خوشحال‌کننده بود. آن روز من با لباس نظامی در ماشین بودم. چراغ‌های ماشین را روشن کردم و دستمال کاغذی به برف‌پاک‌کن ماشین بستم و بوق می‌زدم. روز نوزدهم و بیستم بهمن با لباس نطامش سوار بر ماشین از پادگان به شهر آمدم. مردمی که تظاهرات راه انداخته بودند، به ماشین من که رسیدند چند ضربه زدند؛ من هم ماشین را کناری رها کردم و با لباس بین مردم رفتم و آنان را همراهی کردم، مردم هم این‌قدر تحت تأثیر قرار گرفتند که مرا ـ سرگرد ارتش بودم ـ روی دوش خود گرفتند و من دیگر علناً شروع به مخالفت کردم.

در یکی از صبحگاه‌های پادگان، سرهنگ طاهری فرمانده توپ‌خانه‌ی لشکر می‌گفت: عده‌ای کمونیست چپی می‌خواهند مملکت را به هم بریزند و شاه را فلان بکنند.... من نمی‌گذارم و فلان می‌کنم .... و این‌ها را سر جای خود می‌نشانم. سخنرانی ایشان که تمام شد، شب در جلسه‌ی بچه‌های اسلامی خودمان نامه‌ای بدون امضاء برای سرهنگ طاهری فرستادیم که حواست باشد این حرف‌هایی که امروز زدی اگر بار دیگر تکرار کنی خونت گردن خودت است و تو را زنده نمی‌گذاریم. این فضولی‌ها به تو مربوط نیست و کار خودت را بکن. این تهدید خیلی مؤثر واقع شد و این سرهنگ چون آدم ترسویی هم بود، خیلی از این نامه ترسید و خودش را کنار کشید.

پاسداشت چهلمین بهار انقلاب اسلامی ایران/1

فارس

ارسال نظر

لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با مرات نیوز، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید

1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.

2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.

3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.

Image CAPTCHA
لطفا اعداد موجود در عکس را در این کادر وارد نمایید.